مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

عكس و خاطرات این چندروز

1392/12/20 11:56
365 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزيزم. الهي قربون اين فيگور گرفتنانت بشم.دوست دارم عشقم.

عزیزم نمیدونم چرا این آخر ماهی اینقدر برامون سنگین و اتفاقهای بد می افته.

هفته پیش سه شنبه ١٣/١٢/٩٢ مامانی طیبه زنگ زد و گفت دایی میثم با موتور تصادف کرده و تو بیمارستان که خدا خیلی بهش رحم کرد و رباطهای پاش پاره شده که باید حسابی استراحت کنه. پاهاش فعلا تو آتل هست تا روز چهارشنبه که گچ بگیرن و تا ٤ ماه تو گچ بمونه، اگر جوش نخورد باید عمل بشه.

تا روز شنبه ١٧/١٢/٩٢ که شمارو که با بابا مهدی آوردیم گذاشتیم مهدکودک بعدش بابا گفت باید برم بیرون از اداره که من گفتم باشه کاری داشتم تماس میگیرم. من هم از روی عادت همیشگی که بابا زنگ میزدم، زنگ زدم و بابا هم با خورسندی جواب تلفن ها رو میداد تا ظهر موقع ناهار که بابا زنگ زد و گفت مرضی حالم بد شده فشارم افتاده الان زیر سرمم توی بیمارستان طالقانی. من هم سریع خودم رو رسوندم دیدم که ٢ تا از همکارهای بابا آقای باقرنژاد آقای باقری هم اونجان. آقای باقرنژاد اول اومد دنبالم گفت چیزی نشده فقط بینی و دستش شکسته. منم که دیگه اشکام دراومد و دیدم بابای بیچاره تمام صورت و لباساش خونی شده گفتم چی شده که گفت از پله ها خوردم زمین.

دکتر اومد گفت که الان باید بستری بشه و دستش رو عمل کنن و بینیش هم روز چهارشنبه برای عمل بیاد. که من مخالفت کردم و گفتم نه دستش رو برای چی؟ گفتم حالا نمیشه امروز مرخص بشه فردا بیاریم. بالاخره قبول کردن و دست بابا رو آتل گرفتن. من هم زنگ زدم مطب دکتر محمد امامی متخصص ارتوپد و وقت گرفتم و رفتیم اونجا. قبلا که تو دانشکده پزشکی بودم من رو میشناخت و خلاصه گفت نه فعلا عمل نه تا روز شنبه تو آتل باشه و دوباره عکس میگیریم اگر این ترک خوردگی جابه جا شده باشه باید عمل کنیم و پین بزاریم.

بعد بابا گفت مرضی یه چیزی میگم اصلا حول نکن و نترس. گفتم چی شده؟ گفتم که صبح ساعت ٩ منو تو میدون دانشگاه خفتم کردن. ٢ نفر بودند و چاقو رو گذاشتن روی گردنم و میخواستن هرچی داشتم بگیرن. که با هم درگیر شدند و بابا هم قهرمان بازی درآورده بود و اونی که دستش چاقو بود رو زده بود و ولی اون دوستش با مشت به بینی بابا کوبیده بود و بابا هم دستش رو که خواسته بوده اون رو بزنه به زمین میخوره. ولی خدا خیلی رحم کرده بود جای بریدگی چاقو روی گردنش معلوم بود.

شما هم که حسابی شوکه شده بودی بابا رو با این وضعیت دیده بودی.

خلاصه امروز هم باخبر شدیم که عمو محمد هم دیشب توی فوتبال مصدوم شده امروز دست اون رو هم باید عمل کنن.

خدایا دیگه نمیدونم چی بگم. زودتر این ماه نحس تموم بشه. دیگه طاقت هیچ خبری رو ندارم.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان آویسا
25 اسفند 92 10:46
سلام عزیزم. خیلی ناراحت شدم.اتفاقاً صبح همسرت رو دیدم خواستم بهت زنگ بزنم. الان که همه جا دزد بازار شده. خدا بهش رحم کرد. انشاالله سال جدید سال پر از خوشی براتون باشه عزیزم
مامانِ مهدیس (مرضیه)
پاسخ
اره به خدا. ان شاءاله، همچنين براي شما
خاله سحر
26 اسفند 92 11:07
“بهترین” در زندگیت چگونه معنا میشود! من در سال نو آن بهترین را برایت آرزو میکنم. **نوروزت مبارک** مرضیه جونم، دوست خوبم امیدوارم که سال خیلی خیلی خوبی داشته باشی. مهدیس خانم نازنازی رو هم از طرف من ببوس. دوست دارم.
مامانِ مهدیس (مرضیه)
پاسخ
مرسي عزيزم. إن شاءاله كه تو هم سال خيلي خيلي خوبي رو به همراه ني ني عزيز و همسرت داشته باشي.
سوری
27 اسفند 92 14:19
چه دخمل نازی.خدا براتون حفظش کنه
مامانِ مهدیس (مرضیه)
پاسخ
مرسي عزيزم